محمود كتبى

112

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

گشت و صاحب فراش شد و پشت بر بستر ضعف و سر به بالين ناتوانى نهاد و دست تصرف طبيب از دامن معالجت و مداوات كوتاه شد و طلعت غم زداى روز تندرستى به شب ديجور و نالندگى پنهان ماند . شعر چون شد او بيمار ، نرگس گشت خاكستر نشين * وز مى تيمار در چشمش پديد آمد خمار چون بنفشه يافت از آشوب عمر او نشان * جامه زد در نيل و پيش مرگ او شد سوگوار لاله چون بشنيد كو خواهد شد از دنيا برون * رخ به خون شست از غم او در ميان لاله‌زار گل چو آگه گشت كوزانجا بخواهد رفت زود * جامه بر تن كرد چاك و بستر از غم كرد خار از پى آن تا كند روشن روانش را دعا * دست بردارد همى همچون دعا گويان چنار شاه شجاع دانست كه وقت رحلت است ، اسباب تجهيز و تكفين و تابوت و صندوق تمام در برابر خود مرتب داشت و ده حافظ را هر يكى انعامى كرامند بفرمود تا ملازم باشند و هر روز يك ختم كلام اللّه كنند . تا اين حالت در ميان بود ، امرا و رعايا دو گروه شدند . بعضى با سلطان زين العابدين بيعت كردند و بعضى جانب سلطان احمد گرفتند . اين حكايت به سمع شاه شجاع رسانيدند . فرزند خود را سلطان زين العابدين طلب كرد و وصيتى چند مشفقانه فرمود 161 . مضمون وصيت اين بود كه چون دارا را زخم زدند و در ميان سپاه بيفتاد ، اسكندر فرا رسيد . از اسب فرود آمد و سر او در كنار گرفت . دارا چشم باز كرد و اسكندر را بديد گفت اى برادر نگاه كن ، شاه شاهان مجروح بر خاك افتاده و از ياران و دوستان جدا مانده ، ملك از وى رميده و زمانش فرا رسيده . عبرت گير بدين چه مىبينى ، پيش از آن‌كه تو عبرت گردى ديگران را . اى فرزند نصيحت همين‌قدر كافى است . من دعوت حق را ميان بسته‌ام و مترصد نشسته . آن مرد نيم كز عدمم بيم آيد * كان نيم مرا خوشتر از اين نيم آيد جانى دارم من از خدا عاريتى * تسليم كنم چو وقت تسليم آيد